تبليغاتX
حصاری تا ماه























حصاری تا ماه

در پی مسافر شبگرد قصه ها

 

امروز هم تكراري از تكرار تكراري

 

اين عشقگردي در پي ات ، اجبار تكراري

 

طرح تو را بر بيستو نها مي تراشيدم

 

من بودم و آن تيشه با زنگار تكراري

 

حرف از دل و دلدادگي اما سر يك عشق ...

 

بالاست حالا بي خودي بر دار تكراري

 

فردا كتاب چشم من تصوير يك صفحه

 

تصوير جنگ عقل و دل ، ايوار تكراري

 

حالا مقصر كيست ؟!... من يا تو ... تو مي گويي

 

حتماً مقصر نيستي ، انكار تكراري

 

بايد به فكر كار ديگر بود و شعري هم ...

 

ديگر اميدي نيست بر اين كار تكراري

 

نوشته شده در جمعه 1388/10/04ساعت 17:10 توسط ميثم خنداني| |

نوشته شده در جمعه 1388/10/04ساعت 17:8 توسط ميثم خنداني| |

 

جاري بودم در نگاه تو

پلكانت را بستي

تا ابد مردابي شدم

 

" حشمت رضا نژاد "

نوشته شده در شنبه 1388/09/07ساعت 20:0 توسط ميثم خنداني| |

     از مزرعه عشق به جزغم نرسيد

 

           بارفتن سردبازدم،دم نرسيد

 

 از واژه عشق تو خدا مي رويد

 

      جايي كه رسيده ام خداهم نرسيد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 19:2 توسط ميثم خنداني| |

الهی

        گاهی

               نگاهی ...

 

امروز که هیچ فکر فردا بخدا ... /  دلبستن بر قامت زیبا بخدا ...

شاید نشود در نفس عشق... ولی/ رو کردن بر صورت " پدرا ... " بخدا

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت 18:44 توسط ميثم خنداني| |

مـن عمرم را به پايت خرج كردم تا در آخر باز ...

 

تـو رفـتـي پـا بـه پايت آمدم اما در آخر باز ...

 

بـرايـم بيستون كندن چه آسـان است شيرينم

 

اگر هـم رفـتـه بودم قاف يا هر جا در آخر باز ...

 

تـو بـس شيريني امـا ... با وجود اينكه مي داني  

   

دل فـرهاد را بُـردي ولي مـن را... در آخر باز ...

 

تـو يـا رومـيِ رومـي بـاش و يا هم زنگيِ زنگي

 

بـزن دل را بـه دريـا و بـيـا و يـا در آخر باز ...

 

نـه شـمـعـم نـه گـل و پروانه يا هر چيز ديگر

 

اگـر هـم باشم از اينها و يـا حتا ... در آخر باز ...

 

همـيـشـه مـن مـقـصّر بودم اما تار گيسوهات

 

بـه بـار آورد ايـن رسـوايي شبهـا در آخر باز ...

 

برايم هست امشب يك شروعِ تازه ... مي خواهم

 

بـخـوابـم تـا  پـگـاهِ آخـرِ دنـيـا در آخر باز ...

 

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 22:30 توسط ميثم خنداني| |

... چرا ؟!... اسير مي شوم ، اسير يك نگاه سرد

 

و در توهم تبسمت ... دريغ و آه سرد

 

و تا عروج واژه هاي مخفي زبان دل

 

چگونه مي توان بدون تو ؟! ... در اين پناه سرد

 

نمي شود در اين هواي ابري دو چشم تو

 

به كهكشان عشق رفت از اين فرودگاه سرد

 

همين كه با توام براي من بس است و راضيم ...

 

به لحظه هاي تلخ و خنده هاي قاه قاه سرد

 

نگاه كن كه روز هم به ما اجازه ي وصال را –

 

- نمي دهد ... چرا؟!... نگاه كن به اين پگاه سرد

 

و هيچ فرصتي نمانده پس بيا براي اين –

 

- كه تا ابد ... تمام مي شود دوباره راه سرد

 

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 12:8 توسط ميثم خنداني| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت